داود بن علينقى وزير وظايف
98
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
آفتاب ما را درك كرد ، مكارى هم پاى كوه مانده بود ، و مالها را به همراه ما ول داده بود ، به جهت اينكه خروج از راه با سوارى ممكن نيست ، راه را مادر « سلطان روم » خرج زياد كرده ، به عرض پنج شش ذرع ساخته است ، پيچ پيچ و پله پله ، ولى سنگهاى صاف بلند فرش كردهاند ، آن هم خيلى سرازير است ، كه آدم نمىتواند خود را محافظت كند ، به خصوص در سرازيرى ، مسلماً به جز مالهاى خودشان هيچ مالى نمىتواند از آن راه برود . نخاولىها در راه رفتن رفقا رفتند ، حقير تنها ماندم ، خيلى هم تشنه شدم ، از عقب سه نفر « عرب نخاولى » كه مىآمدند محرم بشوند ، به حقير رسيدند ، قدرى به عربى با آنها صحبت كردم ، با حقير رفيق شدند ، يكى ديگر هم از عقبتر رسيد ، اسم يكى « ناصر » بود ، اسم يكى « مصطفى » بود ، اسم يكى « احمد » بود ، « ناصر » جلوتر رفت ، « احمد » و « مصطفى » براى همراهى حقير ماندند ، تشنگى خيلى غالب شد ، نزديك بود از حركت بمانم ، دو سه نفر از بالا مىآمدند ، آب خواستم ، گفتند : نداريم ، ولى در ميان دره آبى نشان دادند كه هم قدرى از راه دور بود و هم صعب « 1 » بود ، « نخاولىها » كنار راه نشستند ، حقير به زحمت زياد با ناخن و چنگال خود را به آب رسانيده ، قدرى خورده دوباره مراجعه به راه كرده ، باز راه افتادم ، اما از خستگى چه نويسم درست وامانده بودم ، و اگر « نخاوله » نبودند كه همه را دلدارى مىدادند ، و مىگفتند « خداوند » به شما اجر مىدهد ، سر كوه نزديك است ، مشكل بود خود را برسانم ، خيلى مردمان خوبى بودند ، به خصوص « مصطفى » . پنج و نيم از دسته گذشته رسيديم به صد قدمى سر كوه ، حوضى از آب كه از سنگ تراشيده بودند ، دو ذرع و نيم طول ، يك ذرع و نيم عرض ، چشمهاى كه آب كمى داشت ، ده پانزده ذرع فاصله ، كه اين حوض از آن چشمه آب مىشود ، كم و بد بود ، چون آب چشمه كم شده و به حوض نمىرسيد ، اما خود چشمه به قدرى سرد و خوشگوار بود ، كه تقريرى نيست ، به عين مثل آبهاى سرد كوهسار « ايران » ، قدرى خورده به سر كوه
--> ( 1 ) - سخت .